مدتهاست که احساس خوبی ندارم مدتهاست که مصنوعی شده همه چیز حتی محبتا روزگار خوبی بود الان فقط فکر ایراد در آوردنیم فقط فکر پز دادنیم از این مدل زندگی به ظاهر راضی هستیم ولی خودمونو که نمیتونیم فریب بدیم میتونیم ؟ ببینید من دلم تنگ شده میخام داد بزنم که آدم آدمیتت کجا رفت اما نمیتونم نمیتونم بگم دست از لجاجت بر دارید چون خودمم لجوج شدم نمیتونم بگم گذشت داشته باشید چون خودمم بی رحم شدم مهربانی شده واژه بی معنی که فقط منو یاده جشنی میندازه به اسمه عاطفه ها که اونم دیگه مزه نداره یادمه زلزله بم مامانه خودم چندتا پتو برد داد اونم با شوق تو دلش این حس بود که داره کمک میکنه نه الان که کمک شده منت وای چقدر منتگذارن بر سره ما زیاد شدن مخصوصا این چهل هزار و پانصد تومن . خیلی نگذشته از اون روزا خیلی بی عاطفه شدیم به اطرافمون توجه میکنیم چقدر خالی شده و هر روز کمتر و کمتر یه روزهای هست که دلت گرفته پیشه خودت فکر میکنی این همه دوست فامیل این همه پارک سینما رستوران ولی خوب که میبینی و دقت میکنی میبینی هیچ کدوم نیست پیشه هیچ کدوم از دوستات نمیتونی بری فامیلا که هیچ دیگه پارک و سینما هم بی فایدس سینمایی که شده قلاده به گردن اونم از نوع طلاش نمیدونم واقعا ترسناکه یا من را هول برداشته شاید هم من شدم یه آدم نا حسابی که دارم قضاوت نه به جا میکنم
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم.......
از این وضع که بوجود آوردیم خوشم نمیاد پوچه خالی زرق و برقشم فایده نداره دیگه روح تو خونه هامون نیست که گرم کنه زندگیامونا صمیمیت رفته گاهی یه لبخندم نمیتونیم بزنیم یا اگه هم میزنیم برای تحقیر میزنیم به ما چی شده که اینجور بی رحم شدیم که لطافتمونا کشتیم چی شده که نمیتونیم راهمونا پیدا کنیم .
............ آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد

